خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم
به هر خونه می رسیدم مهمون نا خونده بودم
هیچکی حسابم نمی کرد هیچکی جوابم نمی داد
از تشنگی می میردم و هیچکسی آبم نمی داد
یه مدت مدیدی بود تو غصه ای اسیر بودم
اما غروب جمعه ای که خیلی نا امید بودم
فرشته ی مهربونی من رو دوباره زنده کرد
اونکه با دست کوچیکش بزرگارو شرمنده کرد
بانوی کوچولوی من راستراستی خیلی خانوم
چشمای من تا زنده ام فقط به چشم بانوم
بانوی من خانومی که خیلی سختی کشیده
اما هرکی باهاش بوده طعم خوشی رو چشیده
ساکن ویرونه بوده با غصه همخونه بوده
باهاش نا مهربون بودن با اینکه دردونه بوده
کاشکی می شد تو اون روزا ما ها بودیم کنارتون
دست به سینه وا می ستادیم منتظر نگاهتون
تا هرچی که دلت می خواست برات فراهم بکنیم
شاید بتونیم یکمی غصه هات رو کم بکنیم
اما شما شاهزاده این گدای قصه تون منم
پیش شما کم میارم حرفای کوچیک می زنم
من می دونم فرشته ها پر می زنن دور سرت
فرشته ی آسمونی من رو بگیر زیر پرت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من خوشبخت ترین مرد زمینم
که تو را دارم حتی اگر با من نیستی
و من خوشبخت ترین انسان زمینم
که خدا مرا لایق عشق دید
خوب نگاه کن
همین ماه
روی سر شیرین و فرهاد بود
روی سر خسرو و شیرین هم بود
و روی سر همه عاشق ها
خوب نگاه کن
حالا منتظر است
انتظارش را می بینی؟
منتظر آن شب
شبی که من و تو
شبی که ما
زیر آن بنشینیم و لخند بزنیم
شبی که بنشینیم و زیر نور همین ماه
زیر نور همان ماه
من تو را
و تو مرا
عاشقانه در بر بگیری
و من تو را
و تو مرا
عاشقانه ببوسی
زیر نور همین ماه
و با هم ببینیم ستاره ای را که برای بوسه ی ما
روشن خواهد شد
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 توسط دورترین عاشق
|
| ارسال به دوستان