تبليغاتX
::. باز خواهم گشت... .::

باز خواهم گشت...

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

نوشته های پیشین

 

تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

پیوندها

 

وفادار دلشکسته
وقتی یاسها بوی یاس می دهند
قلب مترسک
من نیستم
گربه سیاه
برو بابا دلت خوشه
عشق یعنی آزادی
مترسک
مداد سفید و خاکستری
خلتوگه عشق
شبهای تنهایی
حسرت
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم
قصه عشق
آدمک
بر نمي گردم
نقش تنهايي من
لحظه اي با من باش
يه دختري
چشمكهاي يواشكي
تنهاي گمشده
ندا عشق حسام
سكوت باران
خاطره
خسته روزگار
گاهي براي بودن بايد رفت ...
ديگر بگو از جان من جانا چه مي خواهي بگو
دلتنگي هاي يك مسافر
ساحل امیدواری
یا تو یا هیچ کس
::.

 

راستش نمي دونم چي بايد بگم. چون هنوز هم باورش سخته كه بعد از 599 روز عاشق بودن تازه بتوني قبول كني كه براي اولين بار بود كه عشقت رو ديدي.كسي كه هميشه باهاش بودي تكت تك لحظاتت رو باهاش تقسيم كردي اما تازه ببينيش. به نظر من كه پذيرفتنش سخته خيلي سخت... اما حقيقت داره{رهاي گلم ديشب فرصت نشد بهت بگم دوست دارم. نتونستم بهت بگم هيچ شبي توي زندگيم به اين قشنگي نداشتم.نشد بگم باورم نمي شه الآن به بزرگترين آرزوي زندگيم رسيدم و شايد لايق نبودم كه بهت بگم عاشقانه با تو خواهم ماند} اما مي خوام الآن و در مقدس ترين گوشه تنهايي هامون كه با احساسات پاك و عاشقانه تو ساخته شده بگم دوستت دارم و عاشقانه با تو خواهم ماند...اگر مارا شايسته عشق بي نهايتت بداني... اولين واژه از كتاب عشق (انتظار) بعد از 599 روز معنايش را از دست داد. اميدوارم آخرين واژه (جدايي) نيز اين بار قبل از معنا شدن از بين برود... (نفس)

رویای با تو بودن در پرشین بلاگ

وفادار دلشکسته

مداد سفید و خاکستری

آخرین برگ از آزادی

قلب مترسك

سكوت شب

لينك

لينك

لينك

لينك

لينك

 
 
 
پایان باز خواهم گشت...
تو سکوت کوچه و مرگ صدا

توی اون شب غریبی و ودا

تو عبور و تپش ثانیه ها

دیگه نزدیکی اون خواست خدا

تو گوشم می پیچه درد یک صدا

می گه تقدیر نوشته واسه ما

مثل همیشه مثل هر روز خدا

من وتو باید بمونیم باز جدا

---------بین ما فاصله عشق

فاصله یه جاده است--------

تو عبور و تپش ثانیه ها

دیگه نزدیکی اون خواست خدا

دل من داد می زنه می گه نیا

ولی افسوس داره می رسه به ما ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و درست آن هنگام که فریاد دلم را تنها سکوت کوچه شنید

تو آرام دستت از دست من جدا شد

قدم های آرامت تو را از من دور کرد

درست آن هنگام بود

درست لحظه ای که بوسه ام بر دستانت نشست

باور کردم که دور می شوی

باور کردم که کوچه

همان کوچه ی تاریک

تو را خواهد ربود

و درست همان هنگام بود که دلم فریاد می زد لحظه ها را

که نیایند بیش از این

و درست همان هنگام بود لحظه ای برای پایان دلخوشی ...

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سری جدید عشق نیلوفری در :

تو همیشه مال من باش

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
دلم گرفته بود
باز دلم مثل همیشه خالیه

باز دلم قصه تنهایی می خواد

بر می گردم تا ببینم کسی نیست

می بینم غم داره دنبالم میاد

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
آغاز یک صده دیگر
صده نهم دوستیمون هم شروع شد. اینبار هم زیبا. با یک رویای قشنگ. صده ی قبلی خیلی خوب شروع شد و با تمام سختی هاش خوب هم پایان گرفت. همیشه همه چیز با تو خوب این رو باور کردم و تو هم بارو کن...
2 نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
800
باز هم یک روز خاص

باور کردن این روزها که ساده از کنارشان می گذریم. دشوار است. و همیشه هر آنچیز که باور نکردنیست زیباتر می نماید. بارها در تجربه سخت این دوریهای مدام آموختم که برای درک شکوه و بزرگی یک چیز باید کمی از آن دور شد. بارها و بارها تجربه کردم که لذت بخش بودن زندگی با توجه به ناپایداریش بسیار زیباست. اما باز هم در این روزها تجربه ای کسب کردم تجربه ای که از زیباتر بودن زندگی ام به من افزوده شد. تجربه ای که به من آموخت زندگی ام با تمام دوریها زیباییش از ناپایداری نیست بلکه تمام شکوه اش از ابدی شدنش است. ابدی شدن با تو با تنها عشق واقعی. و من ابدی شده ام در وجود ابدی تو ...

۸۰۰ روز از آن روز با شکوه گذشت و من و تو هرچند با فاصله با همیم در قلب هم که دیگر فاصله ای نیست. دوری معنا ندارد و من و تو دوست داریم که دوری بی معنی باشد نه تنها در قلبمان بلکه در تمام وجودمان در آغوشم باشی و در آغوشت آرام بگیرم و آرام بگویی دوستت دارم بی آنکه کسی جز تمام وجودم بشنود دوستت دارم گفتنت را ...

دوستت دارم. اینبار بلند می گویم دوستت دارم تا تمام نشنیده ها بشنوند و ببینند عزمت این عشق ابدی را ...

۸۰۰ بهار را با تو تجربه کردم روز به روز ...

دوستت دارم ...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
کاش لحظه ای که پروانه ها به هوا بلند می شدند

من همچون ذره ای کوچک بر روی بالهایشان می نشستم

پرواز کنان بالا می رفتیم

من و پروانه کوچک

بالا و بالاتر

پرواز همچنان ادامه داشت

تا لحظه ای که پروانه بر روی گلی بنشیند

و من نگاه کنم و بشناسم آن گل را

گل خود را

تو را ...

پروانه بر روی گلبرگهایت که نشست

آرام می گیرم

بر روی تو

روی گل من ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
اولین سالگرد یه عهد...

امروز واسه ما (من و نیلو) یه روز تاریخیه.

روزی که حالا اگه قسمت نیست کنار هم باشیم اما می تونیم به یاد هم باشیم و به امید روزهای قشنگ با هم بودنمون در گذشته و روزهای زیباتری که در آینده خواهیم داشت واسه خودمون یه روز قشنگ بسازیم...

امروز دقیقا یک سال از روزی که عهد بستیم فقط با مرگ از هم جدا بشیم می گذره روزی که شاید تا آخرین لحظه ای که نفس می کشیم چند ساعتش رو ثانیه به ثانیه به یاد می آریم. از اون لحظه ای که من گفتم می خوام یه چیزی بگم و نیلو مثل همیشه گفت بگو تا لحظه ای که گفت قول می دم هیچ وقت از ذهنمون پاک نمی شه.

دلم می خواست این روز رو با هم باشیم اما نشد. می دونم فرصت واسه با هم بودنمون زیاده می دونم که الآن هم فاصلمون با هم در حد چند سانتی متره. واسه اونایی که نمی دونن بگم اگه دستت رو بذاری روی اونجایی که هر دقیقه ۷۲ بار صدا می ده می فهمی فاصله ما زیاد هم نیست.

خدایی که اون بالا نشسته خودش خوب می دونه که داره چیکار می کنه. من و تو مال همیم و برای با هم بودن و برای یه سنبل شدن به دنیا اومدیم. من و تو به دنیا اومدیم که عاشق بشیم و عاشق بمونیم و به همه بگیم که می شه عاشق شد. و باید لیاقت این فرصتی که خدا به ما داده رو داشته باشیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

يا از تو حتي با خودم يه لحظه صحبت بكنم

هرگز نخواستم كه به داشتن تو عادت بكنم

بگم فقط مال مني به تو جسارت بكنم

 

اينقدر ظريفي كه با يك نگاه هرزه مي شكني

 

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال مني

 

ترسم اينه كه رو تنت جاي نگاهم بمونه

 

يا روي شيشه چشات غبار آهم بمونه

 

 تو پاك و ساده مثل خواب حتي با بوسه مي شكني

 

شكل همه آرزوهام تجسم خواب مني

 

حتي با اينكه هيچ كس مثل من عاشق تو نيست

 

پيش تو آينه چشام حقيره لايق تو نيست

 

زيباي من همه ترسم همواره از اين بوده كه روزي از تو جدا شوم. همواره گنگ ترين سوال ذهنم اين بوده كه آيا تاب خواهم آورد حيات بي تو را؟

تصميمم را گرفته ام, روزي كه صادقانه با خداي خود گفتم كه ((يا او يا هيچ كس)), تصميم را گرفتم.

فاصله ها هرگز نخواهند توانست كه عشق تو را از من بگيرند, دست دلم آنقدر بلند است كه دستان پر مهر و گذشتت را از اين فاصله بگيرد.

بي شك و بدون ترس از خداوند مي پرستمت و تو را به عنوان تنها آينده زندگي اما, تنها بهانه براي زيستن انتخاب كرده ام, باشد كه ترس از گفتن اين موضوع در من مرده باشد كه به تو بگويم ((يا تو يا هيچ كس))
ديشب همه گذشته ي بدون تو را به رودخانه دادم تا ديگر چيزي از گذشته نداشته باشم مگر خاطرات با تو بدن را ...

 

سخت است بوییدن رویاهای با تو بودن که عطر

نفسهاي تو در آن مانده

نمي دانم, نمي خواهم كه جدايي را حتي در انديشه هايم ببينم

مگر به خواست تو و براي خوشبختي تو

با من بمان كه نگاه معصومانه ات

مرا به خوب بودن عادت داده

و از من بودن رها كرده, آري ديگر فرصت معني نمي گيرد

و به انتظار ماندن شك است

خالي باش

كه تو را مي بويم و به التماس, دستانت را مي بوسم

و خود را به زير پاهايت تكيه داده ام...

دوستت دارم...

كه هميشه بدرقه شعر مني

نفسي از بودن من

مي خواهمت كه مرا بخواني

و فرياد چشمانم را دريابي

ترسم نيست. دسپاچه مي گويم

كه تو ((نفس)) بودني

در مني اما بي من

                دوستت دارم ...

((۱۳۸۴/۲/۲۲))

این مطلب مال همون روز ...

فقط چند دقیقه بعد از اون عهد ...

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

خدای من

خدای خوب و مهربان

من تو را باور کرده ام

چون تو بر باورهایم عشق را افزودی

پس کمکم کن تا آن را حفظ کنم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیلورفرانه خنده های زیبایش را در ذهنم آویخت

وای که تنها خدا می داند

لذت شنیدن این لبخندها

که همچون شقایق کوتاه ولی بسیار است

که همچون شقایق زیباست

تنها صداییست که گوشهایم را با آن خستگی دربر نمی گیرد

نیلوفرانه نگاهش در اعماق وجودم باقی ماند

و تنها آفریدگارش است که می داند

عمق وجودم نیز از آن اوست

نیلوفرانه عشق را در رگهایم جاری کرد

و نفسهایم همه نیلوفری شد

در هرکجا که باشد

با من است

در قلب من ...

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
من اگر ...

((واسه یه نفر که غریبه شد))

من درد در رگانم

نفرین در استخوانم

و زجر در زبانم جمع شد

تا تنها به او نگویم ...

من عشق در چشمانم

و دوست داشتن در اشکهایم

تا تنها به تو نگویم ...

به او که طعم تلخ دوری را

و درد انتظار را بیشتر کرد

به تو که به من آموختی

نباید خوب ماند

جز برای آنکس که دوستش داری

جز برای آنکس که دنیا را نیلوفرانه کرده است

((به امید اینکه بخونه))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
((واسه گل همیشه بهار))

من اگر دوست دارم که دوست داشته باشم

من اگر عشق را عاشقانه می پرستم

من اگر بر زمین سجده می کنم برای بوسه ای

من اگر گل را می بویم ...

چون

دوست داشتن را تو آفریدی

خدای عشق تو هستی

زمینی زیر پای من است که روزی تو بر آن قدم خواهی گذاشت

و گلی در برابرم

گلی که روزی تو آن را خواهی بوئید...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
بالاتر باید رفت...

 

وای خدایا دوست داشتن چقدر زیباست

وای خدایا چگونه باید می زیستم

اگر تو به من فرصت نمی دادی که

دوست داشتن را احساس کنم؟؟؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوا که آبی شد

آسمان که صاف شد

درختان که خمیازه کشیدند

درست لحظه میلاد غنچه با شبنم

نیلوفران از دیوار بالا می رفتند

نیلوفران شایسته ی بالا رفتن بودند

درست بعد از پایان شب

درست بعد از رفتن تاریکی

آغاز بود...

آغاز بالا آمدن

بالا آمدنی دوباره

((دستش را بگیر ))

ندایی آمد از نا کجایی که هرگز نبودن را باور ندارد

دستم را دراز کردم

وای خدایا دستانم لرزانند

تنم ضعیف است رعشه از ناتوانی بر اندامم افتاد

وای خدایا ...

سکوت تنها سخن لبانم شد

دستانم نمی رسیدند...

...

دستانم در دستانش بود

باورش سخت انکارش نا ممکن

نیلوران از من بالا آمدند بالا رفتند تا آسمان

رعشه بر اندامم نبود دستانم کوتاه نبودند

وای خدایا

من نیز بالا رفتم

بالا ...

بالا...

بالا...

و نیلوفران همچنان بالا می روند

بالا و بالا و بالا و ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
ما باید با هم باشیم....

ازت می خوام که امشب کنار من بمونی

واسه زخم دل من مثه مرحم بمونی

ببوسم پیکرت را در آغوشم بگیری

 شوی مست و خرابم ز کام دل بگیری

لب نرم تو

تن گرم تو

من رو کرده دیوونه

به چشمات قسم

به موهات قسم

فقط لحظه هاست که می مونه

شب است شور و عشق و آشنایی

شراب و شمع و چه شور و چه حالی

تمنای نگاهت یه شعر عارفانه است

شرابی کهنه هستی که مستیش جاودانه است

یه لحظه با تو بودن تولدی دوباره است

پرستش تو هر دم برای من بهانه است

لب نرم تو

تن گرم تو

من رو کرده دیوونه

به چشمات قسم

به موهات قسم

فقط لحظه هاست که می مونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا شکرت که هنوز هم می توانم لبخند بزنم

خدایا شکرت که هنوز هم می توانم شاد باشم

خدایا شکرت که هستی

و خدایا شکرت که به من قول دادی

با من بمانی ...

خدایا ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما باید لبخند بزنیم بخاطر باران

ما باید دوست داشتن را دوست بداریم بخاطر درختان باغچه

ما باید آزاد باشیم بخاطر باد

ما باید با هم باشیم بخاطر دستان کوچک تو

که در انتظار دستانم هستند

بخاطر دستان کوچکت که منتظرند

منتظر بوسه ای آرام

بخاطر لبانم که منتظرند که بر روی گونه ات آرام شوند

بخاطر کودک از سرما لرزان آرامش

که پشت در های بسته ی با هم بودنمان منتظر است

بخاطر عشق که نیازمند من و توست

بخاطر آغوشت

بخاطر آغوشم

بخاطر اشکهایی که هرگز روی گونه ات نخواهند آمد

تا روزی که دستانم آنها را از سقوط کردن

نجات دهند

ما باید با هم بمانیم

بخاطر باد و باران و درخت و هر چیز که زنده است

حتی جدایی ...

ما باید با هم بمانیم ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
زیر نور همین ماه

خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم

به هر خونه می رسیدم مهمون نا خونده بودم

هیچکی حسابم نمی کرد هیچکی جوابم نمی داد

از تشنگی می میردم و هیچکسی آبم نمی داد

یه مدت مدیدی بود تو غصه ای اسیر بودم

اما غروب جمعه ای که خیلی نا امید بودم

فرشته ی مهربونی من رو دوباره زنده کرد

اونکه با دست کوچیکش بزرگارو شرمنده کرد

بانوی کوچولوی من راستراستی خیلی خانوم

چشمای من تا زنده ام فقط به چشم بانوم

بانوی من خانومی که خیلی سختی کشیده

اما هرکی باهاش بوده طعم خوشی رو چشیده

ساکن ویرونه بوده با غصه همخونه بوده

باهاش نا مهربون بودن با اینکه دردونه بوده

کاشکی می شد تو اون روزا ما ها بودیم کنارتون

دست به سینه وا می ستادیم منتظر نگاهتون

تا هرچی که دلت می خواست برات فراهم بکنیم

شاید بتونیم یکمی غصه هات رو کم بکنیم

اما شما شاهزاده این گدای قصه تون منم

پیش شما کم میارم حرفای کوچیک می زنم

من می دونم فرشته ها پر می زنن دور سرت

فرشته ی آسمونی من رو بگیر زیر پرت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و من خوشبخت ترین مرد زمینم

که تو را دارم حتی اگر با من نیستی

و من خوشبخت ترین انسان زمینم

که خدا مرا لایق عشق دید

خوب نگاه کن

همین ماه

روی سر شیرین و فرهاد بود

روی سر خسرو و شیرین هم بود

و روی سر همه عاشق ها

خوب نگاه کن

حالا منتظر است

انتظارش را می بینی؟

منتظر آن شب

شبی که من و تو

شبی که ما

زیر آن بنشینیم و لخند بزنیم

شبی که بنشینیم و زیر نور همین ماه

زیر نور همان ماه

من تو را

و تو مرا

عاشقانه در بر بگیری

و من تو را

و تو مرا

عاشقانه ببوسی

زیر نور همین ماه

و با هم ببینیم ستاره ای را که برای بوسه ی ما

روشن خواهد شد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

از چه دلتنگ شوم؟
که تو عاشق بودی

که تو عاشق هستی

از چه دلتنگ شوم؟

تو که تو می خندی

که تو خوشحالی

از چه دلتنگ شوم؟

این خدا ما را دید

اشکها را فهمید

از چه دلتنگ شوم؟

تو که در قلب منی

تو که هرجا باشی

لحظه ای نیست که بی من باشی

از چه دلتنگ شوم؟

این بهار با تو آغاز شد

این بهار سبز است

اصلا چرا سبز؟

از چه دلتنگ شوم؟

بهار آبی است

آبی نیلی

به همان رنگی که تو دوست داری ...

عیدت مبارک ....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
یه خواهش ...

بگذار آدمها هرچقدر که دوست دارند سنگ شوند

من و تو

از نژاد چشمه ایم ...

تو رو خدا تنهام نذار ...

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

وقتی صد روز از دوستیمون گذشته بود واسه اولین بار برات یه نامه نوشتم. یادته؟ اون روز تصمیم گرفتم که دیگه نخوام نظرت رو عوض کنم و تو رو همونجوری که هستی بپذیرم. شاید اون روز هیچ وقت باور نمی کردم که یه روزی اینقدر بتونم به تو نزدیک باشم که حتی با نگاه هم بتونم باهات صحبت کنم.

حالا بعد از گذشت ۲ سال همه چیز قشنگ و زیباست. مثل همون روز اول مثل همون سلام اول مثل همون سوال اول. یادته؟ (((((((((((((((((اول عشق به وجود میاد یا دوست داشتن؟)))))))))))))) و شاید زیباتر از همیشه. عشقی که آرزوی همگان است عشقی که ستایش انگیز است. عشقی پاکتر از نگاه مادر و آرامتر از نسیم صبحگاهی...

اونبار عهد بستم که دیگه تغییرت ندم و اینبار می خوام که:

بيا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدي بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي
براي قلب پر دردش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت
براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع
به فكر پيچك همسايه باشيم
بيا ما نيز مثل روح باران
به روي يك رز تنها بباريم
بيا در باغ بي روح دلي سرد
كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
بيا در يك شب آرام و مهتاب
كمي هم صحبت يك ياس باشيم
اگر صد بار قلبي راشكستيم
بيا يك بار با احساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا گه گاه از روي محبت
كمي از درد ليلي بخوانيم
بيا از جنگل سبز صداقت
زماني يك گل لادن بچينيم
 كنار پنجره تنها و بي تاب
طلوع آرزوها را ببينيم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
چرا اين آبي زيبا كبود است
 شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
ز نور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هردلي يك شمع سرخست
بيا به حرمتش پروانه باشيم
بيا با دستي از جنس سپيده
زلال اشك از چشمي بشوييم
بيا راز غم پروانه ها را
به موج آبي دريا بگوييم
بيا لاي افق هاي طلايي
بدنبال دل ماهي بگرديم
بيا از قلبمان روزي بپرسيم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
به فكر درد دلهاي شكسته
به فكر سيل بي پيايان اشكي
كه روي چشم يك كودك نشسته
به فكر سيل بي پايان اشكي
كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
براي پيوند يك شب دعا كند
ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
زماني مرغ آمين را صداكرد
به او يك قلب صاف و بي ريا داد
كه در آن موجي از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهاي شكيباست
بيا در خلوت افسانه هامان
براي يك كبوتر دانه باشيم
اگر روزي پرستو بي پناهست
براي بالهايش لانه باشيم
بيا با يك نگاه آسماني
ز درد يك ستاره كم نماييم
 بيا روزي فضاي شهرمان را
 پر از آرامش شبنم نماييم
بيا با بر گ هاي گل سرخ
به درد زنبقي مرهم گذاريم
اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگويي ما نداريم
بيا در لحظه هاي بي قراري
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بيا دلهاي عاشق را بگرديم
 كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
بيا در ساحل نمناك بودن
براي لحظه اي يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
كنار دفتر نقاشي دل
گلي از انتظار سرخ روييد
و باران قطره هاي آبيش را
 به روي حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازست
بيا به آرزو عادت نماييم
بيا با آسمان پيمان ببنديم
 كه تا او هست ما هم با وفاييم
بيا در لحظه سرخ نيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بيا هر وقت باران باز باريد
براي گل شدن آماده باشيم

اولین باری که صدات رو شنیدم اولین باری که دیدمت اولین باری که گرمای آغوشت رو احسا کردم . اولین باری که ...

همه اولینها که آخرین نیستند.

گرمای دستانت در اولین برخورد هنوز هم شوق تکرار را در تمام وجودم زنده نگهداشته.

نیلوی گلم

بی شک تو همانی که همواره در کنار منی

تا جانی دوباره به من ببخشی

آنگاه که دنیا می خواهد بر سرم خراب شود

نمی توان گفت داشتن تو چقدر گرانبهاست

تنها می توانم بگویم...

بی تنو بودن محال است

تو بی همتایی

به راستی پاک و بی نظیری

و دوست داشتنی تر از صدای بارانی ...

همان بارانی که تو دوستش داری ...

نفسم

شرایط با همیشه فرق می کنه بزرگترین آرزوهام این بود که این روز رو با هم باشیم اما نشد شاید نذاشتن اما من و تو باهمیم صدای تپش های قلبم ثانیه به ثانیه به من تکرار می کنه که تو هستی و من رو تنها نمی ذاری حتی اگه نباشی ...

و تنها آخرین آرزوی این روز بزرگ

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم ...

(دورترین عاشق) 

    ۱۳۸۴/۱۲/۲۳ دومین سالگرد دوستی نیلوفری

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
ایکاش...

من درخت نیستم که با بهار سبز شوم

برگ نیستم که برای خستگی ام از درخت

پاییز بهانه باشد

من سیب نیستم که حوا مرا گاز بزند

من هیچ چیز نیستم که باشم

من انسانم

انسانم

من بزرگتر از آنچه باید باشم نیستم

من حتی کوچکتر از آن نیز نیستم

من هیچ چیز نیستم

من انسان هم نیستم

انسان هم نیستم

اما

تو را دوست دارم ...

(دورترین عاشق)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایکاش آن روزها که دوست داشتنم را باور داشتی

برایت بیشتر می نوشتم

آن روزها که نمی ترسیدم لحظه ای که می گویم

دوستت دارم

آن روزهای فراموش نشدنی

شاید واقعا پیشترها

همه چیز بهتر بود

و هزاران شاید دیگر ...

و ایکاش آن روزها آنقدر برایت می نوشتم که

روزی که باورم را باور نداشتی

آن نوشته ها را می خواندی

نوشته هایی که جدید بودند

نوشته هایی که تکراری نبودند

نوشته هایی که ...

ایکاش بیشتر می نوشتم دوستت دارم

ایکاش قلمم جوهرش سرخ بود

نه

چرا سرخ؟

ایکاش صورتی بود به رنگ تولدت

یا نه

ایکاش آبی بود

آبی نیلی

به همان رنگی که تو دوست داری ...

ایکاش تمام نوشته هایم را آبی می نوشتم

حتی دوستت دارم را

حتی نامه ها را

حتی بوسیدن را آبی می نوشتم

به همان رنگ که تو دوست داری ...

(دورترین عاشق)

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
ترس از بی تو ماندن ...

تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندید

چشمای خیره من اندوهتو نمی دید

چرا غریبه بودم با غربت نگاهت

تصویرم رو ندیدم تو چشم بی گناهت

کاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختم

روح بزرگ تو رو چرا نمی شناختم؟

آینه گریه می کرد وقتی تو رو شکستم

ستاره پشت در بود وقتی درارو بستم

تو بودی و سکوت و غروب سرد پاییز

باغچه رو زیر و رو کرد برگای زرد پاییز

حالا من غریبه دنبال تو می گردم

با قلب آسمونی کمک کن تا برگردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آسمان مهربانی اش را از دست داده

دیگر آبی نیست

خورشید بخشندگیش را در پشت کوهها جای گذاشت

دیگر نور افشان نیست

ابرهم دیگر غصه اش را فراموش کرده

باران نمی بارد

آدمها

آه... آدمها !!!

چه واژه ی غریبی است آدم

نیست دیگر در میان ما؟

باور سخت است درست لحظه ای که

بهترینت نیز فریبت داده

آیا می توان باور کرد

آدمیت را در این آدمها؟

فراموش کاری درد بزرگیست که گاه زیباست

مثل عشق که دردیست همیشه زیبا

عشق...

آه ... عشق!!!

چه واژه ی آشنایی

آسمان مهربانیش را

خورشید بخشندگیش را

ابر بارانش را

آدمها آدمیتشان را

از دست داده اند

زندگی زیبایش را به فریب دروغ ها فروخته است

اما عشق عشق است

عشق زیباست

مثل همیشه

اگر تو

بخواهی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر لازم بوده تا صداقت بر زبانها جاری شود؟

فرصتی گران را به حماقتم از دست دادی

و هیچ کس نمی داند چقدر وقت باقیست تا جبران گذشته کنیم

دستم را بگیر ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستت دارم حتی اگر دیگر نمی توانی باور کنی...

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
...چقدر بی کسم...

توی آسمون رویا تو پری شهر نوری

تو عزیز ترین ستاره از یه کهکشون دوری

تو برام رنگ خیالی توی بی رحمی دنیا

مثل آسمون رویا آبی قشنگ دریا

من به دستای نگاهت دل خود رو می سپارم

هستی ام یه قلب پاکه که برات هدیه می آرم

واسه ما فرقی نداره که چقدر فاصله داریم

هرجای دنیا که باشیم واسه هم پردرمیاریم

می دونم با گوش جونت می شنوی ترانه هامو

میون این همه فریاد می شناسی رنگ صدامو

دل من قد یه دریاست اما واسه تو یه برکه

تو برام آب حیاتی بی تو بودن مثل مرگه

بی تو بودن مثل مرگه

بی تو بودن ...

بی تو ...

...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

دوستت دارم را مدتهاست به گوش آشنایی نگفته ام

دوستت دارم را مدتهاست ز لبان آشنایی نشنیده ام

ترسم از غریبه شدن واژه نیست

ترسم از غریبه شدن گوش و لبان نیست

همه ترسم از دور شدن صداست

دوستت دارم را مدتهاست که جز برای آینه نمی گویم

و دوستت دارم را ...

لال شده ام حتی در برابر آینه

مرده ام حتی در برابر آینه

آینه نیز فریاد زد

کسی به تسلیتم یک دقیقه لال نشد

چقدر بی کسم

ای سرشناس های همیشه...

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 توسط دورترین عاشق  |   |  ارسال به دوستان